20/12/87 مشهد - 10 March 2009 - خاطرات عاشقانه شما - بهترین سایت عاشقانه
شنبه, 2016-12-03, 03:48:10
بهترین سایت عاشقانه
Welcome Guest | RSS

Site menu
Our poll
چه امتیازی به سایت من میدی؟
Total of answers: 127
Main » 2009 » March » 10 » 20/12/87 مشهد
20/12/87 مشهد
17:04:38
20/12/87 مشهد

حال كه در اين شهر غريب دليلي براي سر درگمي ندارم و بيشتر به خود و گذشته خود فكر مي كنم . دانستم كه من هيچ از خود نداشتم - تا آن روز كه تا نشناخته بودم و هنوز هيچ خيالي از تو بر من حكم فرما نبود . غرق در رويا ها و شيطنت هاي دوران كودكي خود بودم و هيچ از احساس و عشق و دوست داشتن نمي دانستم .

كه بالاخره در آن روز خوب و يا بد من 16 سال از زندگي ام را در بي خيالي گذرانده بودم . به ياد نمي اوردم در اين 16 سال لحظه اي دلم احساس تنگي كرده باشد . و يا حتي شبي بي خوابي ديده باشم . اما از از ان روز شروع شد 27 خرداد ماه 84 بود خوب يادم است قرار نبود منتظر تو باشم يا حتي براي تو خود را آماده سازم تنها دليلي كه براي حضورم در آن داشتم جشن برادرم بود و اولين مراسم شادي بود كه همراه با خانواده ام تجربه مي كردم و مسرور از آن رودم و ديگر هيچ . قبل از آن روز هرگز فكر نمي كردم كه در آن روز چندين دختر زيبا را مشاهده نمايم . تا اينكه بخواهد عاشق يكي از آن ها بشم . در ميان آن همه دختران زيبا كه سعي داشتن خود را خوبتر و زيباتر از آني كه بودند نشان دهند قرار نبود من عاشق تو شوم .

آري براستي كه قرار نبود در پايان آن سرور كه همه داشتند با آن روز خداحافظي مي كردند و هر كدام با برگي در دست كه خاطره آن روز در آن نوشته شده بود به خانه مي رفتند تا آن برگ را در گنجه ي خاطرات خود قرار دهند . من عاشق دختري به نام زهرا شوم كه قبل از آن صد ها بار آن را ديده بودم و بي تفاوت همانند صد ها دختر همسن خود از كنارش رد مي شدم و هيچ نخواسته بودم و او را در يابم اما آن روز من تو را براي اولين بار داشتم مي ديدم . آري تو آني بودي كه براي اولين بار در قلب من وارد و بعد از خود تمام درهاي قلبم را براي ديگران بسته نگه داشت تا ديگر كسي را دوست نداشته باشم .

نمي دانم آن لبخند تو بود كه مراجنون كرد يا ...........

اما حقيقت اين بود كه آن شب من براي اولين بار بي خوابي را آشنا يافتم . شبي پر از اظطراب دلهره و پريشاني

اميد وار بودم در آن شب خواب تو را ببينم اما هر چه ماندم خواب به سراغم نيامد و روز را در فراغت به قلم خود پناه مي بردم كه تنها همدم من بودند .

و اما حال اين سفر كه مي پنداشتم دارم از تو دور مي شودم تا در آرامش زندگي كنم . اما اين سفر تنها چيزي را كه به من فهمانده بود كه چقدر تو را دوست داشتم و تو نداستي - مي دانم كه داستان من را نيز همانند بسياري از داستان هاي ديگر كه هرگز به آنان روي خوش نشان ندادي به كناري خواهي انداخت تا با خاك يكسان شود . اما باز برايت خواهم نوشت تا روزي معني دوست داشتنم را بداني . حال در اين شهر غريب به تو نزديك تر شدم . هر نفسي كه از من بر مي آيد يادي از توست .

اي كه نامت در هر آن بر زبان من جاريست . اعتراف مي كنم كه در برابر عشق قادر نيستم مقاومت كنم . اراده از آن ضعيف تر است كه بخواهم با يادت دست مبارزه بلند كنم .

عشقت تمام وجودم را فرا گرفته و هر لحظه دارد اشراف بيشتري بر من پيدا مي كند . تا روزي برسد من هيچ موجوديت از خود نخواهم داشت و آن روز ، روز پايان من است .

در آن روز ديگر نيازي ندارم خريدار ناز و اداي تو باشم و در آغوش خداي خود چشم هايم را بر هم مي گذارم و بعد از عمري آسوده خواهم خفت و اين دنياي خاكي را بي تو و برايت رها مي كنم تا آزاد تر در آن عمر سپري كني .

تا كجا مي خواهم بنويسم . براي كه مي خواهم بنويسم . ديوانه وار همچنان دارم مي نويسم ساعت 4 نيمه شب است و شايد حال تو خواب را در آغوشت گرفته باشي اما من هنوز دارم مي نويسم . اتاقم پر شده اند از نامه هاي بي مخاطب . نمي دانم اين دستهام براي چه دست خيانت به سوي من بلند كرده اند و تمام اطرافم را پر كرده اند از نشانه هاي عشقت تا من همچنان آرامش را غريبه بدانم .

اين وجود قدرت مند عشق توست كه تمام اعضاي بدنم را در بند كشيده است . همچون شاه پيري مي مانم كه جز چند سرباز خسته برايم باقي نمانده است . قلعه هايم همه فرو ريخته اند . اسب هايم خسته و زخمي . وزيرم مرا ترك كرده و خاك را وزيري مي كند

این بئد بخشی از خاطره...........من.

Views: 551 | Added by: zahra | Rating: 0.0/0 |
Total comments: 0
Only registered users can add comments.
[ Registration | Login ]

Login form
:نام کاربری  
:پسورد
به یاد داشته باش
Calendar
«  March 2009  »
SuMoTuWeThFrSa
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031
Search
Site friends
Statistics

:افراد انلاین 1
مهمان: 1
کاربران: 0
Copyright MyCorp © 2016