پس از ده سال - 7 March 2009 - خاطرات عاشقانه شما - بهترین سایت عاشقانه
یکشنبه, 2016-12-04, 11:40:36
بهترین سایت عاشقانه
Welcome Guest | RSS

Site menu
Our poll
چه امتیازی به سایت من میدی؟
Total of answers: 127
Main » 2009 » March » 7 » پس از ده سال
پس از ده سال
17:17:53


شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !

درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.

می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…

آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر!”

فردا عصر تهران را به مقصد کاشان ترک کردم…به جایی که پدرم راضی شد مرا بفرستد… وقتی اتوبوس حرکت می کرد نگرانی را در چشمانش خواندم…می دانم خیلی دلش می خواست با او صحبت کنم …اما همین قدر که توانست ذات لجباز و غد مرا راضی کند تا مادرم را همراهم بفرستد یک پیروزی بزرگ کسب کرده بود…برای همین هیچ وقت از من نپرسید و من هم هیچ وقت نگفتم که چرا می خواهم دور از همه باشم…

تمام راه آن روبرو درست در برابر شیشه بزرگ جلو اتوبوس نشسته بودم… با مادرم شرط کرده بودم که در همه سفر با من سخن نگوید و او هم با بوسه مهربانش پذیرفته بود…آمده بود تا در کنارم باشد حتی اگر تمام طول سفر مجبور شود با من یک کلمه سخن نگوید…. تمام راه دیده از جاده بر نداشتم… گنگ و مبهوت به خطوط سپید و بی پایان جاده خیره شدم… غروب بود و من از حس عجیبی که این سفر به من می داد سرشار می شدم…. حس اینکه هر چه جلو می روم از آن التهاب کشنده دور تر می شوم و آن درد غیر قابل تحمل را پشت سر می گذارم…درازای سپید خطوط جاده مخدر قویی بود که ذره ذره در وجودم جریان می یافت آنقدر که حتی متلک های گاه و بی گاه شاگرد راننده هم باعث نمی شد که از نگاه کردن به جاده بگریزم….

وقتی رسیدیم شب شده بود و من این را از حرکت شب پره های ریزی که دور چراغهای شهر می گشتند دریافتم…خوابِ خستگی بر کجا بود که بیاید؟ خوابِ خاطره ریز کجا بود که بر تنم ریزد؟…. صبح هنوز مادرم خواب بود که برخاستم… یعنی شاید هنوز هم صبح نشده بود…. برای من فرقی هم نمی کرد…! از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم…از آن پایین گنبدهای دوار بازار کاشان در نگاهم بازی می کرد…همه چیز ساده و گلی بود از خشت و آجر ، و بسیار متفاوت از بناهای بلندِ دود آلودِ نفس گیر ِ شهر من…همه چیز آسان و قابل حل می نمود درست بر خلاف گره پر پیچ و خم این عشق عجیب!… انحنای زیبای گنبدها مرا به یاد انحنای لطیف ابروانش می انداخت، آنوقت که نگران به چشمانم خیره می شد و اطمینان را از وجود من می خواست… مادرم گفت “سلام”… برگشتم و با خنده شرطمان را به یادش آوردم…

کمتر آدمی آنوقت سال در میان باغ فین قدم می زد…شاید یک نفر … شاید دو نفر! چشمه ها پر بود از صدای غلغل آب…و کاشی های فیروزه ای جوی ها پر از گذران آب…جریان جوی را گرفتم و درست مخالف آن قدم بر داشتم…سر چشمه شمالی پر بود از ماهی های کوچک و بزرگ قرمزی که درون چشمه می رفتند و دوباره باز می گشتند…کف فیروزه ای چشمه پر بود از سکه هایی که مردمان در آب انداخته بودند… یادم آمد سالیان پیش وقتی کوچک بودم از پیرمردی کنار همان چشمه شنیدم که اگر وقتی سکه ای می اندازم نیت کنم و ماهی کوچکی همان موقع از چشمه بیرون بیاید آرزویم بر آورده می شود…به وقت کودکی سکه های زیادی انداختم و ماهی های فربه زیبایی از چشمه بیرون آمدند… اما آنروز…. سکه ای نیانداختم چون اعتقادی به این باورهای زیبا نداشتم…یا شاید هم چون واهمه داشتم و نمی خواستم ببینم که ماهی کوچکی برای من از میان چشمه بیرون نمی آید… دستانم را به میان آب سرد چشمه فرو بردم تا خودم را بیازمایم… که از میان من و این عشق کدام لجباز تریم…طاقت دستان کبود من در میان سرمای آب؟ یا عشق مسحور کننده یخ بندان من؟

آنروز ساعت ها روبروی عمارت مرکزی باغ نشستم و انگشتانم را میان کاغذ و مداد سیاه رها کردم… طرح عمارت در میان درختان کهن سال آرامشی عمیق در چشمانم می ریخت و من بازی انگشتانم را در مغازله میان کاغذ و مداد دوست داشتم …شاید خش خش بوسه سیاه مداد بر گونه کاغذ راهی نشانم می داد… شاید سکوت سرد و سپید کاغذِ پذیرنده طرحی به ذهنم می آورد…همه آن مکالمه ها به یادم می آمد…همه آن بگو مگو ها…آن مشاجره های دل پذیر دوست داشتنی…آن لحظه های عجیب تلاقی نگاه ها …از من خواستن ها و از او رمیدن ها… از من التماس کردن ها و از او پیروزمندانه خندیدن ها…عشق سختی بود! من این را از ابتدا می دانستم. با خود می اندیشیدم اکنون ” او ” چه می کند؟ سر کلاس مشغول نوشتن و گوش دادن است؟ نمی پرسد من کجا هستم؟ سراغ من را از دوستانم یا از خواهرم نمی گیرد؟ … اصلا برایش فرقی می کند که به خاطر نگاه قهر آلودش سرگشته این بیابان گشته ام؟…سرما سخت آزارم می داد … بهمن ماه بود و نشستن در فضای باز باغ کویری طاقت از دل هر رهگذری می برد… دستانم تقریبا منجمد شده بود اما دلم دست از طراحی بر نمی داشت… هر چه می کشیدم آن نقشی که می خواستم در نمی آمد… هر چه سعی می کردم آن تصویر زیبایی که می خواستم روی کاغذ سپید نقش نمی بست… مداد را با اندوه رها کردم و مطمئن بودم که هر چه این رنج طولانی شود بازگشتن من طولانی تر خواهد شد…

باز هم صبح و همان گنبد های نرم و دایره وار… باز صبح و همان بازی زیبای نور در میان ابرهای پراکنده در میان آسمان…نمی دانستم روز را به چه امیدی شروع کنم. حس می کردم بعد از او زمان برای من خواهد ایستاد…حس می کردم بعد از او دنیا برای من دیگر معنی نخواهد داشت… …نمی فهمیدم این درنگ “او” را… این خواستن و راندنش را … این بازی عذاب آورش را …روز آخر در میان پله ها با خودم عهد بستم که دیگر دل به این بازی نسپارم… بازیچه این بازی نباشم… یک بار هم که شده من بازی کنم و او به قاعده بازی تن دهد… فکر می کردم اگر به سفری نامعلوم بروم نگرانش خواهم کرد…فکر می کردم اگر رها کنم او به دنبالم خواهد آمد، همه جا را زیر و رو خواهد کرد و سر انجام به این تردید درونش پایان خواهد داد…. که همه جنگ میان من و آن چشمان قهوه ای زیبا در “تردید” میان انتخاب کردن بود…و من فکر می کردم که این “تردید” را در درونش خواهم شکست… عشق سختی بود و من این را از آغاز می دانستم…

بار ها به خواهرم تلفن زدم تا بلکه از او سراغی بگیرم… می پرسیدم : “خبری؟” …. و او مکثی می کرد و آهی عمیق می کشید!… باورم نمی شد…باورم نمی شد من این زمان طولانی نباشم و او سراغم را نگیرد… باورم نمی شد من اینهمه دور باشم و او هیچ در دل صدایم نکند…باورم نمی شد که او اینهمه بی اعتنا باشد… اینهمه سنگ دل … اینهمه خونسرد!

دیگر حتی گنبدهای دایره ای هم نجاتم نمی داد…مادرم در سکوتش مثل سرکه می جوشید… به صورت زرد بیمارم می نگریست و خون می خورد… به ساعتهایی که پشت پنجره می نشستم و نگاه می کردم نگاه می کرد و هر لحظه بی تاب تر می شد…بحران وجودم را می دید اما دم بر نمی آورد… عجیب صبور بار آورده بودندش عجیب! درست مخالف من!…به خودم لعنت می فرستادم… ازین سفر بی پاداش.. ازین سرمای جگر سوز و ازین دستان یخ بسته خالی…

روزها پیاده راه می رفتیم…به هر کجا و هیچ جا…گمان می کنم از تمام کوچه های کاشان گذشتم… از کنار تمام خانه ها و تمام آن درهای قدیمی چوبی با دق الباب های مردانه و زنانه…گاهی بچه های کوچه با تعجب چند کوچه ای دنبالمان می کردند، گاهی زنان چادری با بد گمانی نگاهمان می کردند و گاهی مردان با یک چشم غره مرموز همه هستیمان را زیر سوال می بردند…آنقدر راه رفته بودیم که پاهایمان از درد و تاول باد کرده بود… به چهره خسته مادر می نگریستم و از صبر طولانی اش تعجب می کردم . از این مهر بی شائبه ای که به من داشت و من ِ مجنون را تا انتهای جنون رها نمی کرد…در دل به خودم دشنام می دادم. از خودخواهی های خودم… از اینکه پاهای تاول زده اش را شب ها می بینم و باز به دیوانگی ام ادامه می دهم… اما بحران درونم عمیق تر از آنها بود که به خواهش بی کلام مادر پاسخ گوید یا با صدای مضطرب پدر فرو نشیند…

یک روز سرد و ابری ، این گشت زنی های مداوم مرا به نزدیک مسجد آقا بزرگ کشاند… چند بار از جلوی آن گذشته بودیم؟ نمی دانم…دربی بزرگ در انتهای یک کوچه تنگ در برابرم ظاهر شد. در زدم. انگار سالها کسی در آن نماز نخوانده بود… انگار مدت های طولانی بشری به درون مسجد پا نگذاشته بود…آخرین بار که در زدم موهای آشفته کودکی از میان دو لنگه در مسجد بیرون آمد. زنی به دنبال کودک در را گشود…مادرم از زن خواست که به درون مسجد راهمان دهد و بگذارد که دمی در کنار مسجد بیاساییم…زن نگاه عجیبی به ما کرد اما نتوانست خواهش مادر را بر زمین بیندازد…در را گشود و در را پشت ما بست….

هیچ کس نبود…مسجدی خالی با حیاطی بزرگ و شبستانی مشوش!… مدرسه ای که تنها یک سرایدار با بچگان خردش در آن زندگی می کرد…در شبستان تاریک و بی صدای مسجد هیچ فرشی گسترده نبود…تنها نور بی جان یک روز ابری زمستانی از میان سوراخهای طاق های نیم دایره شبستان به درون می تابید…همه جا پر بود از سکوت بی نمازی!… دلم تاب نیاورد…به حیاط خالی مسجد قدم گذاشتم و همانجا درست مشرف به مدرسه مسجد که در گودال پایین حیاط مسجد بنا شده بود نشستم…

تا به حال لذت خوابیدن روی حیاط خالی یک مسجد بزرگ را تجربه نکرده بودم… آسمان ، بدون هیچ مانعی درست بالای سر من بود و زمین با همه سرمایش درست در انحنای ستون مهره هایم… نه هیچ پرنده ای پر می زد، نه صدای هیچ قدم زدنی سکوت سرد مرا می آشفت… تنها گاهی صدای گریه زیر کودک سرایدار امتداد این سکوت را بر هم می زد و یا صدای بر هم خوردن دستان زن در میان تشت رخت . آیا نجات از تردید شایسته این همه درد و سرما بود؟… آیا او هم برای این تصمیم، همسان من رنج کشیده بود؟ … از کجا معلوم که این ریاضت خودخواسته قفل شک او را می شکست؟ چه کس می توانست بگوید که سفر ِ بدون پایان من، پایان تردید های او بود؟… دلم درد گرفته بود…نفسم بالا نمی آمد… سرما از میان تک تک مهره هایم به قلبم رخنه می کرد…و این عشق هم چنان در قلب من با همه لجاجت تن من می جنگید… از قلبم بیرون نمی رفت… مهار نمی شد…

اولین قطره های درشت اشک جایی در میان آن آسمان پهناور و سرمای دردناک کف مسجد زاده شد. اشک گزافی بود . خون بهای همه لجاجت تنم و به قیمت تمام عشقم! …کف خاک آلود کاشی های مسجد از اشک من گل آلوده شد و چشمان سنگین من سبک بار…تا آسمان رخصت می داد گریستم و تا زمین می پذیرفت اشک ریختم .تا وجودم از سرما سرریز نشد برنخاستم و با همه وجود دریافتم که میان لجاجت من و این عشق ، این من هستم که برای همیشه باخته ام….

وقتی برخاستم خورشید حتما غروب کرده بود. مادرم به من چون مردگانی که از قبر بر می خیزند با وحشت نگاه می کرد. فکر می کرد، شاید هم مطمئن بود که من عقلم را از دست داده ام و شاید اگر ساعتی دیگر روی کف سرد حیاط دراز می کشیدم طاقت نمی آورد و شرطمان را می شکست…روسری پشمی بزرگش را دور تنم پیچید و دردمندانه در آغوشم گرفت… با همه دیوانگی هایم!

دیگر سیراب شده بودم…دیگر آن ذات مشوش پر اضطراب همراهی ام نمی کرد. انگار همانجا میان آسمان و زمین مسجد جا مانده بود یا جایی میان دریای خاک آلود اشک های من… هر چه بود آن من ِ طوفانی رفته بود، “منی” آرام و آبی جانشینش گشته بود…نمی دانستم چه بلایی بر سرم آمده است. شاید سرمای بی حد و مرز آن ساعت های عصر فلجم کرده بود. شاید گیرنده های درد را از میان برده بود. و درست مثل سرمازده ای که قبل از انجماد اعضایش، حس آن اعضا را از دست می دهد من هم بی حس شده بودم…یک بی حسی رخوت آلود پر رمز و راز…

قبل از ترک کاشان تصمیم گرفتم که سفر را از فراز گنبدهای نیم دایره ای بازار فرود آورم و به درون گرم بازار خوش رنگ و بو بکشانم…از مرد عطاری در میانه بازار یک شیشه گلاب خریدم بی آنکه بدانم چرا و برای کدامین دل سودایی گلاب به ارمغان می برم….

وقتی که به خانه بر گشتم زبانم چند گرم لاغر تر شده بود، قلبم چند طپش آرام تر و چشمانم یک لایه به کاسه چشم نزدیک تر!…پدر تغییر حالت چشمانم را باور نمی کرد و چرایش را از مادر می پرسید. مادر خوشحال از اینکه مرا از اوج دیوانگی به خانه باز گردانده است با اشاره به او وعده می داد که بعدا خواهد گفت … اما همه نگاههای من متوجه خواهرم بود و جواب پرسشی که بارها در میان سفر از او پرسیده بودم…” خبری؟ “

باور نمی کردم که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد. باور نمی کردم که من اینهمه وقت رفته باشم و “او” هیچ خبری از من نگرفته باشد… اگر آسمان آسمان بود و اگر زمین سرد مسجد زمین ، باید اتفاقی می افتاد، باید چیزی جابجا می شد. در تمام طول سفر هیچ وقت دعا نکردم… آنقدر بیچاره بودم که کلام از یادم رفته بود، همه حرف ها ، سکون ها و مکث ها…اما تمام وجودم گواهی می داد که بوسه خاک آلود زمین بر پشت خسته ام بی پاسخ نخواهد ماند و این سفر بی پایان به ” تردید ” پایان خواهد داد…

بعدها شرح حیرانی اش را از زبان خودش شنیدم. داستان آوارگی اش را در کوچه پس کوچه های خانه مادر بزرگ به جستجوی من و آن “سفری ” که برایش از هر رنجی بزرگ تر بود…آن سفری که پایان شک بود و آغاز یک تصمیم…آن سفری که تنها یک نقطه کوچک شد در ابتدای خط زندگی…

وقتی که دوباره بعد از آن سفر دیدمش یک روز برفی آخر بهمن بود… ژاکت سفید پوشیدم و شیشه گلابی را که از بازار گرم کاشان خریدم به او هدیه دادم… نگفتم که در لحظه لحظه سفر بیادش بودم. نخواستم بداند چند ساعت روی زمین سرد مسجد چون مردگان تازه جان بدر رفته دراز کشیدم. نخواستم بگویم که در جنگ میان من و سرمای این عشق سخت من بازنده بودم و نخواستم که بفهمد “چقدر” و تا به “کجا ” عاشقش بودم …تنها به این کلام بسنده کردم که: “مادرم به یادم انداخت گلابی به ارمغان آرم”!

عشق سختی بود … و اکنون پس از ده سال باور دارم که عشقی این چنین پر فراز و نشیب در آغاز، تا به پایان عشق سختی خواهد بود…!



Views: 697 | Added by: ae-love | Rating: 0.0/0 |
Total comments: 1
2011-11-25 Spam
1. هما
خوش بحالت که عشق رواینقدرزیبا تجربه کردی اخه عشق هرچی دردناکترباشه قشنگتره
پاسخ: سلام
من این خاطره رو به نقل از یکی از دوستان نوشتم
دنبال یه نفر میگردم تا این وبلاگ رو بهش بدم اما کسی نیست





Only registered users can add comments.
[ Registration | Login ]

Login form
:نام کاربری  
:پسورد
به یاد داشته باش
Calendar
«  March 2009  »
SuMoTuWeThFrSa
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031
Search
Site friends
Statistics

:افراد انلاین 1
مهمان: 1
کاربران: 0
Copyright MyCorp © 2016