17 June 2009 - بهترین سایت عاشقانه
چهار شنبه, 2021-06-23, 14:33:39
بهترین سایت عاشقانه
Welcome Guest | RSS

Site menu
Our poll
چه امتیازی به سایت من میدی؟
Total of answers: 128
Main » 2009 » June » 17

دلم می خواد با آسمون آشتی کنم انگار نمی شه

دلم می خواد مثل یه پروانه باشم بال بزنم ،پر بکشم

اما نمی شه

من می خوام کوچه ی اقاقی رو پیدا کنم

آدرسش تو رویامه پیدا نمی شه

از یه بچه پرسیدم:

سمت عشق بخوای بری کدوم وره

یه نگاهی کرد و گفت:

آخر کابوس شب، یه چراغه تو برو بگذر از اون

پیرمردی میون گلهای کاکتوس

که تو دستش پرهای رنگی طاووس

وسط جاده ی وحشت می درخشه

آدرس عشق رو داره

من گذشتم از توی کابوس شبهام 

تا رسیدم وسط جاده ی وحشت

اما گیر افتاده بودم تو تباهی

آخه کابوس جای عشق نیست

من گذشتم از چراغ عاشقی

و گذشتم از خودم

حالا باید با خودم آشتی کنم.



اشک چشمامو ندیدی

گل خنده هامو چیدی

حالا که مردم ز عشقت

به حرف دلم رسیدی



Views: 654 | داغ کن - کلوب دات کام | Date: 2009-06-17| COMMENTS(4)


می خواستم زندگی کنم راهم را بستند 

میخواستم ستایش کنم گفتندخرافات است

عاشق شدم گفتند دروغ است

گریستم گفتند بهانه است

خندیدم گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم
دکتر علی شریعتی
  


Views: 1248 | داغ کن - کلوب دات کام | Date: 2009-06-17| COMMENTS(1)


تو چرا از دل من باز فراری شده ای؟

 

تو چرا سبز ترین خاطره را ، ز میان دل خود ، رد کردی؟

 

من تمام سال ها عشق تو را جار زدم و میان گل ها ، من همان عشق ، همان خاطره را زار زدم.

 

این همان عشق من است

 

تو به تردید قسم می خوردی و تمام سال ها تو به تسلیم دل بی رحمت گام ها را به عقب می بردی.

 

کی شود عشق به صحرازدگان درس دهد؟

 

من که گویم هیهات! چه تماشایی شدی ای دل من!

 

دل من تو کمی از فاصله ها درس بگیر. صبر کن شامگهت نزدیک است.

 

درد را در دل خود جای مده!

 

من تمام دل خود ، راه ، تمام عشق را به خدایی که در این دل باقی است ، سجده ای شکر بجا آوردم

 

او که این حادثه را می داند- او که در حادثه ی تنهایی دل من را فهمید

 

من تمام عمر این خاطره را با تمام صلواتی که در این جاری است ، همه تقدیم خدایم کردم

 

من به او مدیونم- من به او سجده کنم تا به سحر از دل خود

 

عشق ، تمنا و وصال همه را به همان عشق ، همان شور و شعف با دو دست دل خود می کنم تقدیمش

 

من به او مدیونم

 

من به تو مدیونم

 

او تمام راه را به تماشای دلم صبر نکرد ، شاید او فاتحه ای را ز برای دل خود ختمی کرد

 

ولی انگار برایم باقی است

 

او به زیبای کمین کرده ی این دل تبسم کرده-ولی انگار که می آید و خواهان تماشای دلم خواهد شد

 

من به زیبایی این عشق کمی شک دارم

 

ای خدایم تو بگو ، تو که زیبایی این عرش و زمین همه در سیطره ی آن همه زیبایی توست

 

تو به رنگینی این عشق نجاتم دادی ، تو به فریاد دلم باز جوابی بده و دل من را به همان عشق خودت تسکین ده

 

تو بگو که من اینجا خدایی دارم ، تو بگو خانه ی این دل به خدا نزدیک است

 

ولی انگار که او باز نفهمید خدایم اینجاست من به تو مدیونم

 

ای که تنهایی این دل به نگاهت خندید و تمام هدفم عشق و تمنای تو شد

 

من تمام سال ها به ضیافت و به مهمانی تو دل خوشم و به سبکبار شدن مشتاقم

 

تو دلم را بردی ، تو که در ثانیه های عمرم هر دمش را به کنارم بودی

 

من به ایثار ونگاهت دل خود را دیدم ، دیده ام خاطره های خودم و تو که در آن نقش زده و تمام دل من حک شده از نقش تو بود

 

تو بیا باز صدایم ابری است و به یکباره تمام عشق را به تمنای تو من می بینم ، تو همینجا به کنارم آیی

 

و من از عمق دلم باز هواخواه توام

 

به تو می اندیشم ، در همه ثانیه ها من به تو می اندیشم

 

ای خدایم به سلامت قدمی می گیرم و به زیباکده ی عشق سلامی دارم

 

تو در این حادثه ها باز کنارم هستی و رهایی و تحمل به دلم نقش زده

 

و تو این بار به تماشای دلم می آیی - ای خدای زیبا-

 

من به آزین شدن این دل خود خوشحالم و به خود می بالم که خدایم اینجاست و دوباره گویم

 

من به تو مدیونم... من به تو مدیونم.....




Views: 677 | داغ کن - کلوب دات کام | Date: 2009-06-17| COMMENTS(0)


باز کن پنجره را
 
باز کن پنجره را گرمی دستانت را به نسیم دل این ابر بهاری خوش کن
 
شاید اندوه دلت پر گیرد
 
شاید این بار صدایت به همان عرش خدایت برسد
 
دل خود را به گل رازقی و شب بو ها
 
به شقایق ، به گل یاس و سپید
 
به صمیمانه ترین خنده ی سجاده ی این دشت خدا تقدیم کن .
 
قدمت پر شده از عطر گل و دستانت
 
پر شده از صدف و مروارید
 
خنده های دل تو پر رنگ اند!
 
شادی ات پر شده از عطر نماز
 
دل تو رفت به آن کعبه ی مقصود!
 
بیا تا که کمی پر گیریم !
 
بشتابیم که سیلاب نگیرد دل ما را !
 
و به سجاده نشینان ره عشق بیا ، خرده نگیریم!
 
باز کن پنجره را
 
تا که میان دل تو باز هوایی بخورد!
 
شاید این بار دلت پر شود از عشق به او
 
هدفت پر شده از صبح وصال !
 
خاطرت باز چه شاد است و نگاهت گرم است !
 
پنجره حکم همان عشق تو است !
 
دل تو در پس آن پنجره زیبا شده است !
 
صبر ، زیبایی این عشق تو را رنگین کرد
 
و میان دل تو حادثه ها کم شده اند !
 
شب که شرمنده شده ، باز صدایت کرده و به عشق تو و این خاطره ها می بالد
 
باز کن پنجره را
 
باز کن ، تا که سراپای وجودت همه از عشق خدایت شود و
 
باز نگاهت پر زیبایی این خاطره ها
 
تو سرا پا شادی !
 
تو پر از همهمه ی عشق به تکبیرة الا حرام نمازی !
 
تو چه زیبا شده ای !
 
وای نگاهت چه سنگین و دلت مرهم آن فصل غم انگیز جدایی !
 
باز کن پنجره را
 
باز کن ، باز صدایت روشن
 
ودلت پر شده از آن همه ایثار اقاقی !
 
چقدر این دل تو پر حجم است !
 
چقدر عشق به تو نزدیک است !
 
تو به خود می بالی !
 
تو به صبح دل خود خوشحالی !
 
پنجره باز شده و سرا پا عشقی !
 
دل تو مهر همان سجاده
 
و سلامت ، لبخند
 
و نگاهت پر عشق و صلوات
 
تو پس پنجره ی باز شده بال زدی
 
قاصدک های دلت بدرقه ی راه تواند
.
.
.
 
دل تو شاد شده
 
 
و کلامی ز پس این دل تو جاری شد:
 
پنجره باز شده و خدایم اینجاست



Views: 742 | داغ کن - کلوب دات کام | Date: 2009-06-17| COMMENTS(0)


  
   

شاخه ای از نگهم می خشکد

 

و به شط دل بی آب شده

 

قدمی از دل من می پرسد!

 

شاید این بار کلامش عشق است!

 

به دل لک زده از برگ وصال 

 

فاتح صبح دلم ، پر مهر است!

 

دمی از شاخه ی بی کس شدنش می دانم!

 

که چرا فرش دل آن همه صیاد ، چرا؟

 

بر کبوتر شدن شاخه گلی تسلیم است!

 

من کمی می دانم ، 

 

هدف فاصله ی شهر خدا تا دل ما، به دمی عشق ، دمی دلتنگی است !

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا دست به دستان خدایم دادم ؟

 

من کمی می دانم ،

 

خادمان حرم عشق چرا بیدارند ؟!

 

که چرا عشق ، تمنا و وصال همه را می دانند؟!

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا خاطر سرو خسته ، از نگاه بادی کمی دلتنگ شده ؟!

 

که در این شهر غریب ، آشنایی ، ز چه رو شیفته و خام شده ؟!

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا عزت و ایمان همه کمرنگ شده ؟!

 

ز چه رو ، عشق به سجاده نشینان ، پر نیرنگ شده ؟!

 

شب پر دلتنگی است !

 

سایه ای افسرده !

 

آشنایی خسته !

 

و دل شاعر شهر ، با لبانی بسته

 

خسته از دلتنگی است !

 

من کمی می دانم ،

 

خاطر سرد غروب ، ز چه رو ، طلب عشق از آن صبح مسیحا می کرد ؟!

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا ساکنی از دشت خدا ، دل ویران شده اش ، غمگین است ؟!

 

من کمی می دانم ، 

 

شب رهایی دارد !

 

درد رنگی دارد !

 

ز چه رو ، حادثه های دل ما باز پیامی دارد !

 

کار ما ، دلداری است !

 

درد ما ، بی تابی است !

 

سهم ما ، پاییز است !

 

ولی انگار ، پیامی خفته 

 

در دلم جاوید است !

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا شربت ایام کمی تلخ شده ؟!

 

و چرا نی لبک عشق ، بد آهنگ شده ؟!

 

من کمی می دانم ،

 

که صلاح دل ما ، باز همان عشق خداست

 

وتمام دل ما ، باز خوش آهنگ و پر از عشق و وفاست !

 

من صدایم جاری است !

 

من پر از حادثه ام !

.

.

.

من پیامی دارم...

 

کمی از عشق به درگاه خدا می دانم !

 

من پیامی دارم

.

.

ای سبکبال خیال ، ای سراسر امید !

 

در ره عشق ، رهایی باید !

.

.

من سلامی دارم 

 

و میان دل خود باز خدایی دارم.......ـ


Views: 674 | داغ کن - کلوب دات کام | Date: 2009-06-17| COMMENTS(1)



Login form
:نام کاربری  
:پسورد
به یاد داشته باش
News calendar
«  June 2009  »
SuMoTuWeThFrSa
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930
Search
Site friends
Statistics

:افراد انلاین 1
مهمان: 1
کاربران: 0
Copyright MyCorp © 2021